زمان چیزی است که ما میخواهیم باشد، آنچنان است که میخوانیمش. زمان اما به محض فراخوانی، حاضر میشود و ما را حساب میکشد. او دیگر طرف حساب ماست. اقتضائاتی دارد و امکاناتی. اجازه نمیدهد به هر شکل تازهای درش آوریم. اکنون که ما زمان را به ادعایی خواندهایم و «آینده»ای را نوید دادهایم، این «آینده» است که ما را میخواند. ما در سودای انقلابی سترگ، آرمانی ساختیم به نام «آینده». این آرمان، اکنون تنها مسیر پیشروی ماست و ماییم که باید مهیایش شویم. در فیلمی که میبینید، رضا داوری اردکانی ما را بهه جدی گرفتن این آینده فرامیخواند و به ضرورت مهیا شدن هشدارمان میدهد. یگانه راه مهیا شدن برای یگانه مسیر پیشروی ما، یعنی آیندۀ ما، دیدن همین «اکنون» است. ما برای این که باشیم، باید آیندهای بسازیم، و برای این که آیندهای بسازیم، باید ببینیم چه هستیم و چه ممکن است باشیم. رضا داوری اردکانی ما را به دیدن «خود»مان فرامیخواند. اما بههرحال، ما هر چه هستیم و هرچه که ممکن است باشیم، فرزند «گذشته»ایم. چگونه میتوان بدون بودن در تاریخ، دم از وضع کنونی زد؟ پس تو گویی ساختن آینده، از خلال یافتن گذشته ممکن است. باید اهل سفر باشیم. سفری دائمی و بیپایان. میان گذشته و آینده. گذشته و آیندهای که سخت درهمتنیدهاند. «و کسی گفت. چنین گفت: سفر سنگین است.» گویی تنها راه بودن ما، پریشانی ماست: پرواز از گذشته به آیندهای که با گذشته ساخته میشود.
اما چنین پریشانی، با تعلیق مشهور به گذار سنت به مدرن، چه تفاوتی دارد؟ «گذار»ی که آنقدرها طولانی و است که هر بلایی به سرمان آید، باز هم گردنی برای به عهدهگرفتن داشته باشد. این چه پریشانی است میان گذشته و آینده، که مانند گذار سنت به مدرن، معلقمانن نمیگذارد؟ این پریشانی ما را به پیش میراند. شاید تفاوت این پریشانی با آن گذار را در خودِ گذشته و آینده – که هر دو را خود ساختهایم – نیابیم. تفاوت در روایتی است که این بار از بودن در میانه گذشته و آینده داریم. اگر سر پرشوری هست و سودایی، ماییم و پریشانی و آیندهای که میسازیم. و اگر جان خستهای هست و سازش، ماییم و سر سپردن به زمان و گذار و تکرار گذشته. همهچیز به شورانگیزی روایت ما برمیگردد. فرمود: «... فکر هر کس به قدر همت اوست.»